تا ساعت ۱۱ طول کشید ساعت ۵ و نیم رفتم بیمارستان خدای من چه شوقی داشتم برای تولدش خاله شدن هم حس و حالی داره بعد از ساعت ها
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 19:13 توسط سما
|
برچسب:
نویسنده: الینا صالحی
خدای مهربون خواهش می کنم یکاری کن
کار این ساختمان بخیر و خوشی بگذره
و اینها از خونه بابا برای همیشه بروند
دیگه از دستشون خسته شدیم
خیلی پدر و مادرم را اذیت می کنن
برام دعا کنید
برچسب:
نویسنده: الینا صالحی
سلام می خوام امروز و هر روزم را پر کنم از حرف های خوب دیگه بد زندگی را نگیم بد هیچکس را نگیم اینقدر دنبال بد نگردیم خوب باشیم تا اطرافمون پر بشه از خوبی وقتی به کسی خوبی می کنیم توقع خوبی نداشته باشیم فقط خودمون خوب باشیم پر از لبخند و محبت عشق و نجابت
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 11:51 توسط سما
|
برچسب:
نویسنده: الینا صالحی
برچسب:
نویسنده: الینا صالحی
از بس بهم بی توجهی کرده
افسرده شده
حرف گوشم نمیکنه
اصلا فکر اینکه خونه نداریم را نمیکنه
نمی دونم هدفش چیه
تنهاتر شدم
فکر می،کردم ازدواج کنم از تنهایی در میام
ی همدم پیدا میکنم
اما تنهاتر شدم
برچسب:
نویسنده: الینا صالحی
برچسب:
نویسنده: الینا صالحی
صدای هووی باد
بوی حنا
یاد حنابندان
لبه تخت
غش کرده بودم از خواب
صدای زنگ گوشی
تنم می لرزید
دوباره خزیدم داخل جنگل خودم
چشام گرم میشد اما نقشه های در سرم
خواب را امان نمی داد
فکر خرید توستر را مرور کردم
بلند شدم
اینبار
هم منفی
نیشم بسته شد
همش توهم بود
صدای شرشر آب
لباس هام را پوشیدم
پیش به سوی هدف
رسیدیم
فقط لاسنیک
کرونای لعنتی
برچسب:
نویسنده: الینا صالحی
برچسب:
نویسنده: الینا صالحی
برچسب:
نویسنده: الینا صالحی
برچسب:
نویسنده: الینا صالحی
برچسب: حسرت,
نویسنده: الینا صالحی
برچسب: صداقت,
نویسنده: الینا صالحی